تبليغاتX
همه چی و هیچی

همه چی و هیچی

با رفتنت عشق مرد

سلام به مرگم برسان ای نامهربان که اکنون امده ای که بسیار دیر است مرگ مرا بده است زین جهان


 

سلام به مرگم برسان ای نامهربان که اکنون امده ای

که بسیار دیر است مرگ مرا برده است زین جهان

زین جهان سیاه که ندارد جایی ز برای من

و طاقت بودن مرا ندارد و می خواهد مرا به ان دنیا بازگرداند

این جهان بی وفایی که ندارد وفا ز  عاشقان

با سلام امروز تولد من هستش و فردام تولد عشقم من ۱۴ شهریورم اون ۱۵ شهریور

در ضمن این مدت هم به خاطر این نبودم چون داشتم یه وبلاگ برای نیلوفر می ساختم

که بدونه وسش داشتم و ولم کرد www.niloofar-eshgham.blogfa.com

اینم ادرسش

و سعی می کنم باز اینجا مطلب بفرستم اما در مورد پریسا پریسا وبلاگ رو داده به من خودش هم رفت از این وبلاگ هر وقتم خواست برگرده به وبلاگش وبلاگ رو بهش می دم چون من وبلاگ اصلی عشقم رو ساختم و توی اون مطلب می فرستم و به خاطر اینکه این وبلاگ نخوابه اینجا شعر های خودمو نمی زارم شعر هایی رو از ترانه ها و عاشقان می زارم اینجا بای

 

   

این نوشته را ز برای تو نوشتم تا گلزار مرگم ان را رساند زتو در این تنهایی دوست دارم نیلوفر


امروز روز تولد من بود و

من بی تو گرفتم تولدم را

و بی تو گذشت زندگیم امروز

بی تو تولدم بی معنا بود

بی تولدم تولد مرگم بود

بی تو اکنون حال دگرم

از خوشحالی تولد نه

از ناراحتی دوری تو

می دان که هرگز به دنبالم نمی یایی

 اما من دوستت دارم تا همیشه

 

 

باران ببار که امشب دلم گرفته

باران ببار از قلب اسمان که ارام شوم

ای آسمان خوشا به حال تو که در قعر آسمانی

و

من بیگانه از جهان در قعر زمین

ای آسمان تو در قعر آسمانت می بینی دنیا را

اما من چه

من در این تاریکی اخر زمین به چه چیز می توانم خیره شوم در این تاریکی

در تاریکی که یاران با سخنان شان به من عطا کردند

و خود انهایی که مرا عاشق ساختند و مجروح کردند مرا

مجروح عشق خود

و

 آن زمان که به طبیبی انها نیاز داشتم

مرا رها ساختند و رفتند با دیگری

مرایی را که بی من نمی گذشت برایشان زندگی

مرایی که بی من نمی شد روزگارش سپری

اما حال کجاست

اکنون کجاست

حال در پشت پنجره پرده کشیده نشسته است

اکنون در پشت پرده ی پنجره اش مخفی شده است

تا نبیند مرا که هر شب بر روی کوه چشم به پنجره اش دوخته ام

که شاید باز زمان برگردد و مرا صدا زند تا به کنارش بروم 

اما افسوس

من در دل تاریکیم و او در دل روشنایی

من کجا و او کجا او بر سر عرش است

و

من بر روی خاک

ما که دگر به او نرسیم که خود دانیم سرنوشت خود را

اما از آن افسوس دارم که بی گناه ز سویم رفت

نه به حرفی نه به کلامی نه به حرکتی

او را نرنجاندم تا در کنارم بود 

اما

اکنون بی گناه در حال اعدامم

نه به دست کسی بلکه به دست خود و قلب خود

اکنون که روز تولد من بود و فردایش تولد تو

برایم امید دارم که همیشه باشی خوشحال و خندان

با عزیزانت

و من باشم غرق در آب دریای عشق تو

و

گردم روزی هلاک زدوری تو  

ای امید جاودانم

ای جانم به فدایت که دگر نمی یابم تو را

خدانگهدارت باش یار شیرینم

که بی تو روزگار سخت است با من 

 

این عکس ها رو خودم ساختم ببینن زیبان یا نه

1bichareh-bikareh1.mihanblog

1bichareh-bikareh1.mihanblog

1bichareh-bikareh.mihanblog

1bichareh-bikareh1.mihanblog

 

   

(امشب باز هم به یاد تو نامه ی مرگم را امضا کردم تا شبی باز بی تو گزرانده باشم زندگیم را) دوست


(امشب باز هم به یاد تو نامه ی مرگم را امضا کردم تا شبی باز بی تو گزرانده باشم زندگیم را)

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روئيدي با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم همين بود آخرين حرفت و من بعد ازعبورتلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشکي ازجنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردمنمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفتکسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت درياچه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پائيزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ابرنمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگي مان بازبراي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 

امشب ز شوق دیدارت گریانم                                         به شوق دیدارت می گذرانم

این زندگی تلخ را                                                      در شوق دیدار یار لذت دیگر است

در انتظار ماندن در تاریکی شب

با انکه از سیاهی شب می هراسم

 اما

شوق دیدار تو شب را برایم روز ساخته است

در این روزهای(شبهای) سخت تنهایی

می دانم که ازگریه های روزانه ام خبر نداری ای ییار

با این حال برایت هرروز(شب) گریان دعای خیر دارم برایت

که شاید روزی باز ایی از مرز مرگم از مرز مرگم نگزری و من رارها نکنی در این تنهایی سیاه

به یاد ان روزگار با تو و خاطراتت می مانم تا......ان زمان که قلبم تپش خود را از دست بدهد

و دگر تو را صدا نزند و به سوی جهان باقی روانه شوم

 

شعري براي تو
 
گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد
گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد
 گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت
 گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد
گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم
 راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد
آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد
 در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
 يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد
گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب
نميدانم چرا فردا نمي شد ؟
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

یه جیز جالب بگم اینه روز تولد خودمه ۱۴ شهریور و نیلوفرم۱۵ جالب زندگی

چند روز دگر تولد توست و من بی توم

روز تولد تو بعد از روز تولد من است

ایا این است بخشش خداوند

که یک روز بعد تولدم

باید تولد جدایی یارم را ببینم

باید تولد مرگ لحظات خوش زندگیم را ببینم

 ایا این است کادوی تولد من

از تو ای خداوند

به هر آنچه می کنی راضیم

اما به این کار ناراضیم

که چراغ زندگیم را گرفتی

چرا همیشه بدبختی از آن بیچارگان است

چرا همیشه عاشق شدن(گریه ز یاراز دوریشان) از آن بیچارگان است

چرا همیشه جدایی برای بیچارگان است

چرا همیشه

خوشی و شادی و عاشق شدن برای دارندگان است

جرا همیشه دارندگان دارند بسیار عاشقان(مهم نیست دوری یارشان چون دارند دیگری را)

اما ما بیچارگان به دنبال یک یاریم

اگر آن یار هم رسم زمانه بگذارد برای دل بیچاره گردد

وگرنه می گردد او هم عاشق دارندگان

این تن بیچاره مانده از دارندگی

اما به یک چیز دل خوش است بیچاره که دارنده نیست

آن هم آرزوی مرگ و رسیدن به بار الهی است

که بیچارگان از عرق سرد شرم برای خانواده خود

این دعا را دارند روز و شب

اما دارندگان از مرگ فراریند تا باز از دنیا لذت ببرند

خداون قبول ندارم این همه نامردی را

قبول ندارم اینقدر بیچاره گی را

قبول ندارم این همه بی خانمانی را

قبول ندارم این همه جرم جنایت را

قبول ندارم این همه شب بی غذا خوابیدن کودکان بیچارگان را

حال چه بگویم چه سود

تو خالقی و ما افرننده زیر دست تو یم و بس

پس جای شکایتی نیم تواند باشد زتو

چون تو کرده ای ما را خلق و جز عبادت تو نداریم کار دگر

 

   

توهوم مرگ(امشب به مرداب مرگم روم تا دگر نیابی تو مرا زین دنیا) دوست دارم نیلوفر


با سلام دوستان من سبک شعرم طوری که که بینش شعر عوض می شه برای این گفتم که گمراه نشین بگین این چرا اینطوری شد امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد


امشب باز در بیابان مرگم در تنهایی نشسته ام

و به انتظار بازگشت تو
چه سخت است بی تو در این تنهایی نشستن

و چه سخت تر است تحمل دوری تو ای یار بی وفا

در این گوشه ی تاریک این جهان

دگر جای دلی برای ما نیست

زین دنیا بار خود بستم و رفتم بی تو

شبها به یادت گریستم و رفتم بی تو

به یاد خاطرات تلخ و شیرین

 زین دنیا بار خود بستم و رفتم بی تو

بی تو ماندن چه دشوارست زین تاریکی

زین تاریکی که دگر چشمانم توان دیدن ندارن

و نمی توانم ببینم اطرافیان شبح مانند خود را

چه بهتر که بی تو قلبم ارام گیرد و به ایستد

و با خاطرات تو درخاک پوسیده شود این دل بیمار من

دل بیمار من نداشت طاقت دوری را

دل بیمار من نداشت طاقت دوری یار را

دل بیمار من زین دنیا یک یار داشت

ان یار هم زسویش برفتو تنهایش بگذاشت

بیمار را تنها گذاشت این دل بیمار من بی طبیب مانده است

مرگش حتمیس اگر طبیب باز نیاید ز را ه رفتنش

و بادستانش نده نوازش بیمار را

دل بیمار دگر شوق تپیدن را ندارد

دل بیمار دگر شوق دیدن ندارد

دل بیمار تپیدنش ز یار بودو دیدنش ز صورت یار

حال که یار نیست به چه دلخوش باشد در این تنهای

ای دل بیمار

ای دل بیمارم که ماندی تک و تنها  در این دنیای تنها  ز یاران ز سویت رفتند  ز یاران ز سویت رفتند 
کجایند یاران دلدار         که گویی جان انان بودی       حال گجایند ان دلداران
دلداران تو گشتند یار دگر    با دیگری یارند    از تو پشیمانند  نمی دانم گناهم را الاهی     که این چنین گشته راه من بی پایان   راه من پر شد از غم یاران یاران کجایند که بینند گریه این یار تنها

این یکی شعری حوصله نداشتم تکراراشو بنویسم چون از ذهنم می ترسیدم پاک شه شعرم از خودم بود دزدی هم نبود اگه بد شعرام ببخشید واسه دل واسه مردم نیست

   

(به عشق تو خود را همر نگت ساختم تا ندانی در حال مر گم از بی وفایی تو) دوست دارم نیلوفر


و چشمان همیشه عاشق پیشه تو.....


   

شاهین وزیری(پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من منی که همواره زندگیم در پایان بود )


با سلام دوستان این اخرین پست من توی این خلوتگاه عشق به دلایلی دیگه مزاحم نمی شیم تا کسی از ما ناراحت نشه بای دوست داشتم goodbye frindes خوب اینم اخرین شعرام با زور گریه براتون نوشتم بای دـــوســـــــت داشــــتـــــم

پایان من هم رسد روزی اما افسوس که زود رسید پایان من  منی که همواره زندگیم در پایان بود

پایان زندگی در من شروعی نداشت و پایانش با پایان بود    با پایان دیدار یاران

یارانی که خنجر غم را در دل این تن خسته فرود کردند و رفتند  زسویش به سوی دگر

سوی دگر به ما دیگر ختم نگردد و راه ما گردد جدا

راه من گشته تنایی در این بی وفایی

 

بار الهی در این تنهای به سویت ایم

تا در اغوش تو باشم نه در اغوش یاران بی وفا

در این دنیا به تنها کسی که در کنارم بود و اعتنا نمی کردم

جز به تنهایی و درد تو بودی بسیار بودند افراد که بزرگیت را

به هنگام خوشی فراموش و به هنگام ناراحتی به یاد می اوردند

این تن خشته دگر طاقت دوری زتو یار با وفای عالم را ندارد

و در ارزوی قرب الهی توست ای یار با وفا که در همه حال با من بودی

و خواهی ماند ای تنها یار که خنجر بی وفایی را در دل فرو نمی بری

 

دوستت داشتم اما تو

ان عشق را زمن گرفتی و رفتی

به دورت نشستم و گشتم اما تو من را پرتاب کردی از عشقت

از عشقت دگر دور می شوم تا نمانم مزاحم لحظه های ناب تو

لحظه های مرگ مرا خود به دست خود گیرم

و لحظه های خوشی تو را در ارزو می پندارم

حال که از تو جدا گشتم زمشتان وجودم بار دگر

بازگشته است

من دگر تحمل زمستان دگر ندارم

و در زمستان دگر وجودم

می دانم که بی وجود تو در این زمستان

هلاک می گردم تا با روحم در کنارت باشم

و این را بدان که اگر روحی در جسمم نماند

با روح ازاد شده ام به دنبالت خواهم امد

تا به ابد

تا به قیامت

وتا روز ابد

ندانسته در دادگاه قلبت گشتم گناهکار       ندانستم به چه علت به چه جرمي و به چه حکمي   اما   ميدانم دگر در در قلبت جايي ندارم اي يار    اي ياري که بعد از زمستان سرد زندگيم               به زندگانيم بهار گرم را بخشيدي   و حال که مرا از قلبت بيرون مي راني دگر تواني براي مقابله با زمستاني دگر ندارم          و همان بهتر     که در زمستان وجودم هلاک شوم               

شاهین وزیری اسمم هست اسم مستعار عاشق استقلال هم هستم (ظالم شب    توهوم مرگ    شاهین ارواح )( S.H.V)

   

سلام

این آخرین سلاممه

دیگه بر نمی گردم

وبلاگم از این به بعد مال شاهینه

تا حالام همه ی زحمتاش مال اون بوده ازش ممنونم

راستی آقا فردین که نظر خصوصی نوشتین

من قرار نبود به شما زنگ بزنم

قرار بود وبلاگتونو درست کنم که یادتون رفت

پسوردشو بدین بهم

 

 

 

 

 

 

این آخرین پستیه که به اسم من نوشته می شه

فقط یه حرف دارم

این هفته  واقعا" سخت ترین روزای عمرم بود

دو روز دیگه سالگرد مرگ منه

همتون بیاین ختمم

دیگه دوس ندارم......

کاش........

 

 

ای خداااا

اگه یه روز خدایی وجود داشت

خودم می دونستم چیا بهش بگم

حتی حوصله نوشتن چرندیاتیو که تو کلم می گذره ندارم

خداحافظ

 

   

توهوم(لحظه لحظه به یادش روز ها را به یاد سپردم که شاید روزی باز ان خاطرات زنده گردد در این زمان)


دل به او داديم و او داد دل را به ما پس    

      اين دل به خون کشيده شد از دست عزيزان       

     اين دل دگر دل عاشق نگردد  

     از بي وفايي ياران     

  اين دل به اتش کشيده شد به دست عزيزان     

     و تحملش سخته برام    

 فرشته قلبم اين چنين کرد با من  

   فرشته اي که دگر جز او با کسي نبودم و نگشتم 

  جز يکي بعد از او   

 که او هم کرد ما را رها از دار دنيا

   از دار دنيا به او کرديم دل را به اجاره   

که شايد روزي بفروشد ان دل را به اين دل تنها 

   اما افسوس هرگز............

 

لحظه لحظه به یادش روز ها را به یاد سپردم که شاید روزی باز  

ان خاطرات زنده گردد در این زمان

در این شب سیاه به انتظارت مانده ام تا بازایی از ان سو

از ان سو که کردی از من پشت و به راه خود بر فتی

از ان سو که هر شب سنگهای راهش را می شمارم

که شاید روزی در حال شمارش انها تو باز ایی

من در این کوچه تاریک به زیر یک چراغم

به زیر یک چراغ که تنها امید من در این شهر سیاه است

زین شهر دگر چراغی ندارم که به پایش به خاک نشینم در انتظار تو

به نزد من بیا ای یار بی وفا تا دگز چراغی نمانده برایم

من از تاریکی شب هراس دارم اما به خاطر تو هر شب در انتظارم

به خاطر تو خطرها شیرین و مرگ راحت اما دوریت سخت

اما من باز به انتظار بازگشتت می مانم تا زمانی که دیگر

عزرائیل بر من فرصتی نبخشد و جانم را گیرد

خوب دوستان امیدوارم از شعرم خوشتون بیاد

   

توهوم(به ارزوی عشقت به دیدار مرگ برفتم مرگ هم با ما رفاقت نکرد و تنهایم گذاشت)


مرگ دل

دگر دلم نيابد ياري در اين تنهايي

مگر باشد دل خوش به ياران اينترنتي

اين دل به ان دوستان هنوز اندکي دل خوش ست

اما

ميداند که روزي انان هم خواهند رفت زشويش

گريه هايم جاري است امشب به دنبال يار

ياري که دگر ندارند دستانش را بر روي جسمشان

اکنون دگر اين جسم گشته خسته و از دارد طلب ديدار

اکنون دگر اين جسم گشته خسته و ازخدا دارد طلب ديدار

طالب ديدار فرشته ي پاک مرگش را

که بخواند او را به سوي خود

خنجر

با ياد دوستان بستيم بار خود را زين شهر

زين شهر راهي شهر دگر گشتيم

 که شايد نفري کند ما را ياد و با ما گردد يار

 در اين شهر دست به دل هر انکه داديم

 زد بر دلمان خنجري

 اما دگر مي روم زين شهر

نمي دانم به کدام سو به کدام جهت اما مي دانم زين شهر مي روم

 با کولباري از جاي خنجرهاي ياران بر دلم

 زين شهر مي روم

زين شهر سياه که نداشت ما را تاب وجود

 و کرد من را از تاب سرنوشت پرتاب تا با جمع نباشم

و در تنهايي در سرنوشت باشم نه با جمع

دست دوستی

به هر که داديم دست دوستي او داد بر دستمان اتش فروزاني را

تا دگر ندهيم به او دست دوستي

 انکس هم که دوست داشت ما را

دير به عشقش دانستيم و از دست ما برفت

 سياه روز گشته ام در اين راه سياه

 و همراهم با کاروان تنهايي تا به شهري روم که

دگردوستان اتش بر دستمان نيندازند

گریه

در گريه فروزانم گريه هايم از نا اهلي زمان است

گريه هايم از نامهري يار مهربان است

گريه هايم برايش جاريست و هست

اما افسوس يار با دگر است خندان نه با من

خنده ي يار در دلم ارزو گشت

که شايد روزي ببنم خنده هايش را با من افسوس که هر گز نديدم

زندگي سه چيز است: اشكي كه خشك ميشود!

 لبخندي كه محو ميشود!

يادي كه ميماند و فراموش نميشود

   

توهوم (در کنار یار چه شیرین است قلبمان بهتر ازحال پیشین است اما افسوس دوری یار باعث مرگ لحظات شیرین


سلام

امیدوارم از این قالب خوشتون اومده باشه این قالب هم زحمت پیدا کردنش و پریسا خانوم کشید این بنده حقیر هم جایگزین کرد در ضمن قرار بود زودتر این کار رو بکنم اما چون توی رزمایش بودم دیگه نشد

   

                               تو که گمگشته راهی بودی

                              در هیچ این ملت مات بودی

         عصا بدست برای رفتن در مسیر خورشید در پی چراغی بودی

         ناتمام من در پی نقطه ای در نگاه تو که تمام تو باشد گم شد

                              حال تو اگر خطم می خوانی

                            اگر مرا می خواهی و می دانی

                           بیا بگیر این دو دست استخوانی

                      تا از آن تو کنم این خنده ها را جاودانی

 

 

 

            

 

   آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم

 

 

     

 

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
 
 زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
 زيباترين هديه عمرم محبت توبود
 
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود
 
 
 
 
در دادگاه عشق ..... قسمم قلبم بود



وکيل دل حاضر جمعی از عاشقان و دل سوختگان



قاضی نامم را بلند خواند



و گناهم را دوست داشتن تو خواند



محکوم شدم به تنهايی و مرگ کنار چوبه دار



از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم



و من گفتم که به تو بگويند ...!! هنوز دوستت دارم
 
 

زندگي سوختن وساختن است

 

بي جهت تجربه آموختن است

 

زندگي صحنه قماريست،قمار

 

چه قماري كه همش باختن است

 

 

 

باز ديشب دل ديوانه ی من

داشت با من سر جنگی که مپرس

گفتم ای دل، به خدا می دهمت

گوشمالی قشنگی که مپرس

دل من حرف به خرجش نرود

شده ديوانه ی منگی که مپرس!

می کشد آه  به قسمی که مگو

می کند گريه به رنگی که مپرس

 

 

 

 

   

توهوم بسيار شنديم دوستت دارم ها را اما افسوس همه بودند دروغي بيش


  I LIVE YOU ::P::

اي خواهر عزيزم که بعد يارم تو گشتي پناهم اي خواهر زيبا رويم که در تنهايي من با من گفتي قصه ها از نامردي جهان باشد اين  تقديم تو باد با هزاران ارزوي بزرگ و کوچک

ز ياران شنيدم بسيار قولها    حال که وقت مرگ ماست کجايند ان عزيزان            قسم خورده

حالم گرفته زاين دنياي بزرگ و بي جا

 دل به يکي داديم و او کرد رسم بي وفايي به ما

از افسوسش شب ها گريانم به دار خداوند

که چگونه گشت اينگونه سر نوشت من

تنهايي اي بار الهي

 

ز شب زتو جدا گشتم به اميد انکه شود روز باز به تو رسم

اما افسوس ندانستم در پي اين شب روز دگري نيست که تو باز ايي ز دور

 

 

به رفتنت نکردم عادت که تو رفتي حال که رفتي رفتنت در ذهنم قابل درک نيست که چرا.......

 

 

برو اما يواش برو که مهتاب از دوريت کم نور نشه و از نورت در وجودش يه زره بمونه

تا بتونه شبي رو کم جاتو بگير اي مهتاب زيبا

 

 

در عالم به دنبال دخترکي تنها گشتم نيافتم ان هنگام که يافتم دانستم ان دختر بي احساس است واز عشق و احساسات اتشي در دل ندارد

 

در پناه پيامش هرشب به اميد انکه انلاين گردد بيدار مي ماندم

تا با مهربانيش

اين دل زخم خورده را مداوا کند

و اين دل تا اخريت حرکت خود

مهرباني اش را به ياد خواهد داشت و زماني که از حرکت باز بماند با ياد او به کفن خواهد رفت اين دل

 

خوش امدي اي اينه زيبا که با دينت دنيا در دستانم مي ماند و با رفتنت گريه هايم با من غريبي مي کند

 

 

از خودم ها دزدی نیستن 

   

از خاطرات شدم خسته از دل خنجر خورده ام دیگر خونی برای جریان نیست پس برو و تنهام بزار ای خوناشام جوان


 
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد
 ویلیام شکسپیر

خوشبختی چیزی نیست که ان را حس کنیم فقط باید ان را به یاد بیاوریم
اوسکارو ایلد
 
 
 
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می كردند:
شادی.غم.غرور.عشق
 
 روزی خبر رسید كه به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت همه ساكنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترك كردنداما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند كردند چون او عاشق جزیره بودوقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت قایقی با شكوه جزیره را ترك می كرد خواست و به او گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای تو وجود ندارد
 
پس عشق از غرور كه با یك كرجی زیبا راهی مكان امنی می شد كمك خواست ببرم غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خیس و كثیف شده و قایق زیبای مرا كثیف خواهی كرد.
 
غم در نزدیكی عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم. غم با صدای حزن آلودگفت: من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
 
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادی و هیجان بود كه حتی صدای عشق را هم نشنید.
 
 آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود كه ناگهان صدای سالخورده گفت : بیا من تو را خواهم برد سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترك كرد. وقتی به خشكی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسی كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتی فراموش كرد نام پیر مرد را بپرسد !
 
عشق نزد علم كه مشغول مسئله ای روی شنهای ساحل بود رفت و از او پرسید:آن پیرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟
 
عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است............
 
    
   

 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

 

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از

کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

 زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

 تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم

 تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ،

بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ...

 

 

آموخته ام که : باید شکر گذار باشیم که خدا هر آنچه را که می طلبیم، به ما نمی دهد.

- هیچ کس دشمن تو نیست زیرا در بر نامه الهی خواست خدا حمایت از توست

 

 

 

گفتی

   آواز این پرنده

مثل حضور مبهم تنهایست

با دست خود گلوی قناری را

از حجم استخوان تن کندم

گفتی تنهایی

در خط استوایی هر سینه

روز ورود عشق چه رویایست

با دست خود دریچه هر دل را

از چار چوب تنگ بدن کندم

گفتی دوباره گفتی

اینجا چه قدر بی تو تماشایست

با دست خویش خود را

در لحظه شکوفه شدن کندم

 

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زود تر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی  می رمیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی  می کشیدی

آخرین بار   آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر بسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش دادم

خش خش برگهای خزان را

باز خواندی  باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟؟؟

کیستی تو؟؟؟

 

                   

                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   
پیام نگار هم با زحمت پریسا جون درست شد از پریسا خانوم تشکر می کنم

 

كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش را شنيد

دختری گریست
امروز کسی دلش گرفت
غمش گرفت
بلور اشک او شکست
تنهایی کنار او نشست
دختری گریست
از فراغ او
از جفای او
از نگاه بی وفای او
از بهانه های او
امروز کسی دلش گرفت
دختری گریست
اشک او نهایتی نداشت
رودخانه ای روان شد از اشک او
دگر تبسمی به لب نداشت
گوش می کنم به او
حتی گلایه ای به لب نداشت
تنم از حرارت چشمهای عاشقش بسوخت
اما او از این سوختن شکایتی نداشت
امروز من دلم گرفت و آن دخترک که گفتم گریست منم
آن عاشقی که پیکرش بسوخت منم
آن جفا کشیده از نگاه بی وفا ی او منم
آن کسی که غرق شد در رودخانه اشک خود منم
آن کسی که هیچ وقت هیچ گلایه ای به لب نداشت منم
آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم
 
گريه بر هر درد ِ بي درمان دواست   ...    چشم ِ گريان، چشمه ي فيض ِ خداست
تا نگريد ابر، كي خندد چمن           ...    تا نگريد طفل كي نو شد لبن
برق ِ عقل ِ ما براي گريه است        ...     تا بگريد نيستي از شوق ِ هست
(مثنوي)
 
 
اي گل ِ وحشي
كه از شكاف ِ ديوار ِ شكسته اي روييده اي
تو را بيرون خواهم كشيد
و بر كف ِ دست خواهم نهاد
ريشه و ساقه و گل، هر سه با هم،
 
اما اگر مي توانستم
تو را بفهمم كه چيستي
ريشه و ساقه و گل با هم
خداوند را
و جوهر ِ ذات ِ آدمي را نيز مي شناختم.
 
 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

        ************
به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی  به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟؟؟
        ************
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن
   
درباره وبلاگ
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
مپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست


پریسا هستم 16 سالمه و اهل سنندجم چشم انتظار نظراتون
ظالم شب > 19 ساله از سنندج ناشناس
لینکهای روزانه
دوستان من